شخصی در جمعی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید …
مطالب ویژه
گذشته را فراموش کنید شخصی در جمعی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد...
بهترین دوران زندگی ما؟؟!! هميشه بهترين روزهاي زندگي روزهاييست كه از دستشان داده ايم. پس گذشته ما بهترين دوران زندگي ماست.
منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست متن زير داستان كوتاهي...
زندگی با تو.....زندگی همین حالاست در سمت توام دلم باران،دستم باران،دهانم باران،چشمم باران روزم را با بندگی تو پاگشا میکنم هر اذانی که می وزد...
همیشه بهترین روزهای زندگی روزهاییست که از دستشان داده ایم. پس گذشته ما بهترین دوران زندگی ماست.
دسته : سخن روز
هر پیام آسمانی، یک کبوتر است، حبس کبوتر شایسته نیست، در پرواز ….
دسته : نوشته هایی برای شما
منوچهر احترامی داستان نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند ۸۷ دیده از جهان فروبست
متن زیر داستان کوتاهی از اوست
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان
در سمت توام
دلم باران،دستم باران،دهانم باران،چشمم باران
روزم را با بندگی تو پاگشا میکنم
هر اذانی که می وزد پنجره ها باز می شود یاد تو کوران می کند
هر اسم تو را که صدا می زنم ماه در دهانم هزار تکه میشود
کاش من همه بودم با همه دهان ها تو را صدا می زدم…
کفش های ماه را به پا کرده ام…
دوباره عازم توام…
تا بوی تو اینجا در ابادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است
زندگی با تو…..زندگی همین حالاست
دسته : نوشته هایی برای شما
طعمش تلخ بود. تلخی اش را دوست نداشتیم. نمی دانستیم که دواست.دوای تلخ ترین دردها!نمی دانستیم معجون است.معجون انسان شدن. گمش کردیم.شیطان از دستمان دزدید.بی طاقت شدیم ونا آرام.دهانمان بوی شکایت گرفت و گلایه… ودیگر عزم آهنین و طاقت فولادین نداریم.دیگر پای ماندن و شانه ی سنگی نداریم.انگار ما را از شیشه و مه ساخته اند.برای شکستنمان طوفان لازم نیست.ما با هر نسیمی هزار تکه میشویم.ترک می خوریم.می افتیم.می شکنیم.می ریزیم.و شیطان هم همین را می خواست. خدایا،ما را ببخش.این تعریف انسان نیست.ما دیگر ایوب نیستیم.از اینجا تا تو هزار راه فاصله است.اما،ما چقدر بی حوصله ایم.ما پیش از آن که راه بیفتیم،خسته ایم.از نا هموار می ترسیم.از پست وبلند می هراسیم.از هر چه نا موفق می گریزیم.شانه هایمان درد می کند.اندوه های کوچکمان را نمی توانیم بر دوش بکشیم.ما زیر هر غصه ای آوار می شویم…خدایا!!!ما را ببخش.این تعریف انسان نیست.ما دیکر ایوب نیستیم. خدایا!!!ما را به ما برگردان.آن معجون تلخ را به ما برگردان.آن اکسیر مقدس…آن “صبر” قشنگ را!!!!!
در ۱۵ سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم .
در ۲۰ سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
در ۲۵ سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند .
در ۳۰ سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در ۳۵ سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد .
در ۴۰ سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم ، دوست داشته باشیم .
در ۴۵ سالگی یاد گرفتم که ۱۰ درصد از زندگی ، چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و ۹۰ درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند .
در ۵۰ سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است .
در ۵۵ سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب .
در ۶۰ سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد ، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید .
در ۶۵ سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد ، بخورد .
در ۷۰ سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است .
در ۷۵ سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود .
در ۸۰ سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است .
در ۸۵ سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست
روزگار غریبی است! آری! روزگار غریبی است!
روزگاری است که …
بزرگراههای وسیعتر بنا کردهایم اما تنگنظرتر شدهایم؛
ساختمانهای بلندتر ساختهایم اما افق دیدمان کوتاهتر شده است.
تنها به زندگی، سالهای عمرمان را افزودهایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان؛
تا ماه رفته و برگشتهایم اما حاضر نیستیم برای یک آشنا از یک سوی خیابان به آن سو برویم؛
زمانه ما
زمانه انسانهای بلند قامت اما کوتهنظر و دونهمت است.
زمانه تحصیلات عالیه و خلقیات دانیه است.
زمانه ارقام، اعداد و کمیات است و نه اصول و ارزشها!
عصرِ ما،
عصر خانههای شیکتر و رویاییتر اما خانوادههای از هم دور و همخانههایی ناآشنا است!
عصری است که دغدغهها و چالشهای بیشتری داریم اما نیایش و مناجات کمتری داریم.
پیامکها را در لحظه میگیریم و برای دیگران میفرستیم اما پیامهای روشن آسمانی را نمیگیریم.
اما این سزاوار ما نیست.
زندگی فقط زنده ماندن نیست، بلکه زنجیرهای از لحظههای ناب رویش و رویش دوباره است. این رویش محتاج هوای پاک و تازه است. هوای تازه معنویت، زیبایی، دانایی و نیکویی. پنجرهای گشوده باید که چنین هوایی را فراهم آورد و اینک یک پنجره!
دسته : سخن روز
گهگاهی جدیت بزرگسالیت را کنار بگذار و همچون کودکان آزادانه بخند.
Sometimes just forget that you’re a adult, and laugh out loud, freely like a child
دسته : سخن روز
بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند بیاموزند، آموخته های کهنه را دور بریزند ودوباره بیاموزند
الوین تافلر